تبليغاتX
گلبرگ اینا

دل هیچکی مثل من غربت اینجا رو نداره
دیگه حرفای علاقه همه مردن تو دلم
مثل گنجیشکای بی لونه و بی جای محله
دیگه هیچ جا تودرختا جای من نیست که برم
با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مُهر سرنوشته
دیگه اسم تو رو هــــــــی زمزمه کردن
واسه من نه تو میشه نه فرقی داره
بارونه از سر شب همش میباره
تو گوشم داد میزنه همش می ناله
میگه هیچکی مثل من غربت اینجا رو نداره
زندگی ارزش این همه اشکارو نداره

بگوشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گلبرگ  | 

من، تنگ غروب، اتوبان، و آواز اساطیر (قطعه ی "خور آوا") ... تا ابد می تونستم برونم ... خیلی خوب بود!

عجالتاً تا بعد...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گلبرگ  | 

فصل بهاره و این پرنده ها خودشون رو کشتن این قدر آواز خوندن. هر روز صبح که پامی شم یک صدای جدید می آد. هفته ی پیش توی درخت جلوی خونه یک دارکوب بود که فکر کنم همه درخت رو مثل آبکش سوراخ کرد اینقدر که نوکش رو کوبید به درخت. این هفته هم توی درخت حیاط همسایه یک پرنده لونه کرده که حتی ۲-۳ صبح می شه صداشو شنید. ماشاالله صدایی هم داره، بلند و رسا. انگاری کلاس آواز رفته. به قول -کوزت- می گه این فکر کنم دیگه تا یه جفت براخودش پیدا نکنه دست از خوندن بر نمی داره. از اون طرف کلی مرغ مگس خوار و پروانه و این طور چیزا توی حیاط و لای گل ها پر شده. حیاط هم که پر گل دیگه چه جایی بهتر برای پرنده ها و آوازاشون... خوشن برای خودشون دیگه، ما هم این میون بهره می بریم از آوازشون!

عجالتاً تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گلبرگ  | 

هنوزهم بعد از این همه سال ۱۳ اردیبهشت حال و روزم رو به هم می ریزه. هنوز هم بعد از این همه سال انگار همین الان بود که بهم گفتن دیگه نیستی. هنوز وقتی اون لحظه یادم می آد بغض گلوم رو
می گیره. هنوز هم انگار باور نکردم که دیگه برنمی گردی. دیگه ولی من بچه که نیستم. شاید نباید این قدر دلم بعد از ۲۰ سال بگیره. ولی دست خودم نیست. دیگه حتی به خوابم هم نمی آی. نوشتنم
نمی آد. دل و حوصله ندارم. ولی ۱-۲ روز دیگه خوب می شم.

عجالتاً تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گلبرگ  | 

گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیک تر داری بگو
ببینید و بشنوید
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گلبرگ  | 

خوابم می آد ولی نمی تونم بخوابم چون همسایه ما تصمیم گرفته وسط هفته که فرداش همه می رن سرکار مهمونی بگیره و بچه های نره غولش توی حیاط سر و صدا می کنند. از همه بدم می آد از همه بیشتر از این آمریکایی های بی مغز و بی استفاده و خودخواه بدم می آد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت   توسط گلبرگ  | 

تا حالا شده نیمه خواب و بیدار باشی و یهویی با یه صدایی، تلنگری که انگار برات مثل صدای توپ و تانک باشه بیدار بشی؟ دیدی چطوری همه ی تن آدم به لرزه می افته؟ دیدی انگار تو این دنیا نیستی و انگار بین زمین و هوا گیج و معلقی؟ همین طور شد... دیگه تقریبا خواب بودم که یهویی یه صدای عجیبی بیرون پنجره شنیدم. چنان از جا پریدم که انگار برق بهم وصل کرده بودن.. موسیقی توی گوشم بود، فوری قطعش کردم و گوشامو تیز کردم. ولی از ترس جرات نداشتم از رختخواب بیام بیرون...یک کمی فکر کردم که چی کار کنم به کی زنگ بزنم؟  -کوزت- که خواب بود نمی خواستم بیدارش کنم. زنگ زدم به یکی از دوستام که همیشه تا ۲ صبح بیداره...از شانس خوب من! اونم خواب آلوده گفت چی شده؟ گفتم آره این طوریه...می شه رو خط بمونی من دور خونه رو چک کنم؟ گفت آره... خلاصه ترسون و لرزون پاشدم و همه جا رو چک کردم..خبری نبود، خوشبختانه.... به این دوستم هم گفتم شب بخیر و برگشتم توی اتاق اما این بار با کامپیوتر...حالا هم هم کامپیوترم رو روشن میگذارم و هم رادیو درویش نازنین رو که تا صبح برام لالایی بخونه. اگر چه میدونم از خواب خبری نخواهد بود...
عجالتاً تا بعد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط گلبرگ  | 

سیمین دانشور، بانوی بزرگ داستان نویسی ایران در روز جهانی زن چشم از جهان فروبست. یادش گرامی و روانش شاد....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت   توسط گلبرگ  | 

تو زنی مردانه ای ، از مرد هم بیشی؛
جامه ی جنست زن است ، اما
درد و غیرت در تو دارد ریشه ای دیرین.
کم مبین خود را ، که از بسیار هم بیشی .
گوهر غیرت گرامی دار، ای غمگین.
مرد ، یا سالار زن، باید بدانی این،
کاندرین روزان صد ره تیره تر از شب
اهل غیرت روزیش درد است ...

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت   توسط گلبرگ  | 

دلشوره دارم. این قدر از این حالت بدم می آد. از این دلشوره های وقت و بی وقت. از این حالت دیوانگی و اضطراب ِ وقت و بی وقت. حالت مریضی بهم دست می ده...

عجالتاً حرفی برای گفتن نیست جز کلنجار رفتن با دلشوره!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت   توسط گلبرگ  |